|
[ امکانات ]
خانه [ لوگوی وبلاگ ]
[ لينک های وبلاگ ]
سرکیو [ طراح قالب ]
گروه گرافیکی نقطه چین |
وداع بنگر چگونه دست تکان میدهم گویی مرا برای وداع آفریده اند! خدا حافظ خسرو.
:: نوشته شده درپنجشنبه هفدهم مرداد 1387 - ساعت18:21
نظر شما >
...
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچ های غربت؟؟!! ..... سهراب
:: نوشته شده دردوشنبه نوزدهم تیر 1385 - ساعت21:8
نظر شما >
کوه پنجم
يعقوب آن شب را در خيمه گاه به سر برد.و يعقوب تنها ماند و مردي با وي تا طلوع فجر كشتي ميگرفت.و چون او ديد كه بر وي غلبه نميابد.گفت:مرا رها كن.يعقوب پاسخ داد:تا مرا بركت ندهي تو را رها نكنم.
مرد به او گفت: تو با خدا و انسان مجاهده كردي و نصرت يافتي پس نام تو چيست؟ گفت:يعقوب.و مرد گفت:زين پس نام تو ديگر يعقوب خوانده نشود،بلكه اسرائيل. مدتها پيش يعقوب نبي خيمه زد و شب هنگام كسي وارد خيمه اش شد و تا فجر با او كشتي گرفت.يعقوب اين مبارزه را پذيرفت هر چند ميدانست كه حريفش ،پروردگار است.صبح هنگام هنوز شكست نخورده بود و تنها هنگامي متوقف شد كه خدا حاضر شد او را تبرك كند.
اين داستان نسل به نسل نقل شده تا هيچ كس هرگز از ياد نبرد كه گاهي لازم است أدمي با خدا منازعه كند.فاجعه زماني به زندگي هر انساني راه ميابد.اين فاجعه ممكن است نابودي يك شهر باشد،يا مرگ فرزند،يا اتهام بي دليل،يا بيماري كه أدم را براي هميشه فلج كند.در أن لحظه خدا انسان را به مبارزه ميطلبدو او را وا ميدارد تا به اين سوال پاسخ دهد: چرا محكم به اين هستي كوتاه و سرشار از رنج چسپيده اي؟معناي تلاش تو چيست؟ كسي كه پاسخ اين سوال را نميداند تسليم ميشود.اما كسي كه به دنبال معنايي براي هستي است.احساس ميكند كه خدا عادل نيست و سرنوشت خويش را به مبارزه ميطلبد.در اين لحظه أتشي از نوع ديگر از أسمان فرو مي أيد...نه أتشي كه ميكشد بلكه أتشي كه ديوار هاي كهن را از هم ميدرد و امكانات واقعي هر انسان را بر او مينماياند. تر سو ها هرگز نميگذارند قلبشان در اين أتش بدرخشد،فقط مايلند كه وضعيت جديد،هر چه سريعتر به وضعيت قبلي برگردد.تا بتوانند به زندگيشان ادامه بدهند و به همان شيوه ي مرسومشان فكر كنند. اما شجاعان كهنگي را در أتش مي اندازندو حتي به بهاي رنج دروني عظيم.همه چيز حتي خدا را كنار ميگذارند و پيش ميروند. ـ شجاعان هميشه كله شقند خدا با خشنودي از أسمان لبخند ميزند،زيرا خواسته ي او همين بوده.كه هر كس ومسئوليت زندگي خويش را بر عهده بگيرد. زيرا در تحليل نهايي خدا بزرگترين هدايا را به فرزندان خود داده است: قدرت انتخاب و تعيين كردار. تنها زنان و مرداني كه در قلب خويش شعله ي مقدس را دارند .ميتوانند با او رو به رو شوند.و تنها أنها راه بازگشت به عشق او را ميشناسند.چرا كه أنها ميفهمند: كه فاجعه تنبيه نيست،مبارزه است. سالها پيش يعقوب نگذاشت كه خدا بدون تبرك او برود در أن هنگام بود كه خدا پرسيد نام توچيست؟نكته ي مهم همين بود.داشتن نام وقتي يعقوي پاسخ داد خداوند اورا با نام اسرائيل تعميد داد،هر كس از بدو تولد نامي دارد،اما بايد بياموزد كه زندگي خود را با كلامي تعميد دهد كه خودش انتخاب كرده.تا معنايي به زندگي خود ببخشد. نام تو چيست؟ بدرود
:: نوشته شده درجمعه دوازدهم خرداد 1385 - ساعت19:56
نظر شما >
آینه
درود
این بار به سمت راست پیچید، آخه یه نوری دیده بود.شاید بالاخره پیداش کرده بود.از موقعی که یادش میاد تو این هزار توی لعنتی گیر افتاده بود.نمیدونه چرا ولی همیشه به دنبال راه خروج میگشته ، خیلی از موانع را کنار گذاشته بود ولی دقیقا وقت که فکر میکرد موفق شده به بنب بست می خورد و همیشه یک آینه ! همیشه ته راهرو های بنب بست یک آینه بود ، چرا باید هر وقت که فکر میکرد موفق شده راه خروج را بیابد به قیافه ی شکست خورده و نا امید خودش میرسید؟این اواخر وقتی به آینه میرسید دیگه اصلا به اون نگاه نمیکرد.این جوری حداقل کمتر عذاب میکشید.شدت نور خیلی زیاد شد نا خود آگاه لبخند پیروز مندانه روی لبش نقش بست . تقریبا مطمئن بود راه را پیدا کرده.سرعتش را کمی بیشتر کرد و به ته راهرو رسید تنها چیزی که دیده میشد چهره ی خودش با یه لبخند احمقانه بود.خیلی عصبانی بود میخواست با مشت به صورت کسی که از توی آینه به اون زل زده بود بکوبد دستش را بالا آورد و به آینه کوبید ولی بر خلاف انتظارش دستش داخل آینه فرو رفت.انگار اصلا آینه نبود یه جور ماده ی ژله مانند بود.کمی مکث کرد و فکر!بعد داخل آینه شد .جای غریبی بود ولی با همه ی چیزایی که قبلا دیده بود فرق داشت.یه احساسی بهش میگفت که راه خروج را پیدا کرده! یعنی به همین سادگی بود؟خودش؟؟ شاید تقصیر سازنده ی هزار تو بوده .چرا جلوی هر آینه یه تابلوی دور زدن ممنوع نذاشته؟؟ بدرود
:: نوشته شده درجمعه پنجم خرداد 1385 - ساعت14:15
نظر شما >
هدایت
درود دوستان خوبم.
- خاصیت هر نسلی است که آزمایش نسل گذشته را فراموش کند. - در این بازیگر خانه ی بزرگ دنیا هر کس یک جور بازی میکند تا هنگام مرگش برسد. - تنها مرگ است که دروغ نمیگوید. صادق هدایت
:: نوشته شده درچهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 - ساعت14:47
نظر شما >
شب تنهایی خوب درود دوستانگوش كن،جاده صدا ميزند از دور قدم هاي تو را
چشم تو زينت تاريكي نيست پلك ها را بتكان،كفش به پا كن و بيا و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روي كلوخي بنشيند با تو و مزامير شب اندام تو را،مثل يك قطعه به خود جذب كند پارسايي است در آنجا كه تو را خواهد گفت: بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه ي عشق تر است سهراب
:: نوشته شده دریکشنبه سوم اردیبهشت 1385 - ساعت15:8
نظر شما >
ارزش زمان
درود دوستان خوبم
و ممنون از همه ی کسانی که سر زدند و نظر دادند ارزش یک سال را دانشجویی میداند که در امتحانات پایان سال مشروط شده است ارزش یک ماه را مادری میداند که کودک نارس به دنیا آورده است ارزش یک هفته را سر دبیر هفته نامه ای میداند که هنوز مطالبش برای چاپ کامل نشده ارزش یک روز را کارگر روز مزدی میداند که کودکان گرسنه اش در خانه انتظارش را میکشند ارزش یک ساعت را عاشق در حال انتظار میداند ارزش یک دقیقه را مسافری میداند که از قطار جا مانده است ارزش یک ثانیه را کسی میداند که از یک تصادف جان به در برده است ارزش یک صدم ثانیه را ورزشکاری میداند که در مسابقات المپیک مدال نقره گرفته است پیروز و پاینده باشید بدرود
:: نوشته شده دردوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 - ساعت15:55
نظر شما >
|
Template by : www.NoghteChin.Org